تبليغاتX
در دست؛همچون دوردست

در دست؛همچون دوردست

ميان باش و تنها باش

پرواز

تو هستی و یک ماه و یک کویر

تنها قرص سپید ماهست که میبینی.

هیچ در پیش رو نداری و پشت،تنها یک سایه ی سیاه تنهاست که تو بر زمین انداخته ایش.

شب است.همه جا آرام آرام.سکوت.

هیچ کس نیست.هیچ چیز نیست.به اطراف نگاهی میکنی و دلت میخواهد سرت را در نسیم خنک بچرخانی و دوست داری خاک در گیسوانت رخنه کند و هر دو با هم با ترانه ی سکوت زیر نور مهتاب برقصند.تو هم دستان سایه را بگیری و از زمین بلندش کنی تا ناگاه همه چیز یکی شود.هیچ کس بر زمین نماند.دو دستان سایه را میگیری با هم میچرخید و تاریکی را از نظر میگذرانید. سیاهی را میخوانید و سکوت را میشنوید.تا هیچ چیز نباشد که بر زمین بماند.

جامه ی نازک حریرت را باد پر کرده و تو از همنشینیش لذت میبری.دستانت را بالا میبری و اجازه میدهی باد و خاک خوب تو را بکاوند.راه ندارد در این بزم کسی که جز آب و خاک بر خود داشته باشد.کم کم انگار ماه تو را مجذوب میکند.قرص نو رانی را خیره خیره مینگری.

ساعتها

و به مفهومی ورای ماه فکر میکنی.

به آنچه میخواهی بیابیش

در کنارش آرام گیری

سپید سپید

آرام آرام

و ناگاه تکانی میخوری.باد همچنان میوزد و خاک نیز در هوا جولان میدهد.پیراهنت همچنان ماهی است و ماهی.

همچون ماهی قوس میخورد و میچرخد.

و همچون ماه میدرخشد.

و تو در میان نورش غم سنگینت را میبلعی و دراز میکشی.چشمانت هنوز نگران ماه است و موهایت در خاک غرق شده.همچنان باد و خاک مشغولند و تو آرزو میکنی اینقدر ادامه دهند که این قلب لرزانت زیر خاک دفن شود.که خاک به جای خون درونش را پر کند و دیگر این غم را حس نکنی.دیگر نشنوی صدای آواز گرم و تپنده ی کویر را.

نشنوی که کسی میگوید:

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل

جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

گر تو نگیری دست کار من از دست شد

زان که ندارد کران وادی هجران من

پیوست:

و فکر کن که چه میشود اگر زیر خاک،در قعر زمین،ورای وادی هجر،نه در انتهای بی کرانش، آرام به سوی دل و جانت،آن سوی افلاک پرواز کنی.

پرواز

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت   توسط FATEMEH  | 

دلیلش،نمیدانم چیست

 

 

لحظاتي را حس ميكنم  كه ناگاه تمام غصه ي دنيا را در دلم ميريزند و نميدانم دليلش چيست.

 

مردي با پوست تيره و آفتاب سوخته ،با كت و شلوار گشادي كه مطمئنا به نظرش خيلي زيباست و كيفي كه محكم به دست گرفته را ميبينم ،صورتي خجالت زده و نگران و  در يك كلام بيچاره دارد و هم زمان ميخواهد با پرستي‍‍ژ باشد و نميدانم دليلش چيست.

 

خانواده اي كه خوش و خرم و خندان كنار هم نشسته اند و به مهمانشان ميوه تعارف ميكنند و من با ديدن وسايل خيلي خيلي ساده ي خانه و لباسها و نوع حرف زدن و در يك كلام زندگيشان حالم بد ميشود و آنها خوشحالند و من گريه ام ميگيرد و نميدانم دليلش چيست.

 

آدمي بود كه روزها و روزها آرزو داشتم ببينمش بدون اينكه بدانم اين آرزو را براي آن ميكنم كه از نزديك ببينمش و ناگاه نفهميدم  او كيست و چه ديده ام و گريه ام گرفت و اشكهايم در نميامدند و نميدانم دليلش چيست.

 

بعضي از ثانيه ها از خودم بيرون ميايم و به هر جوي آب كثيفي ميپرم و شنا ميكنم و لجن سراسر بدنم را فراميگيرد و احساسي ندارم.تنها ميگويم "ديگر از خودم بيرون نميايم"و مي آيم و نميدانم دليلش چيست.

 

خيلي لاغر است.پوست گندم گون دارد و چهره اش غمگين.همه به اوي چهارساله نگاه ميكنند و او با پاها و دستهاي لختي كه در هم گره خورده اند به زمين نگاه ميكند.بي حال است و همه نازش را ميكشند اما من حس بدي دارم و ميخواهم از آن محيط فرار كنم و نميدانم دليلش چيست.

 

مرد آرام در اتاق را ميبندد.پيراهن مشكي اي كه يك هفته ست بر تن دارد را در مياورد و نگاهي به آينه مياندازد.به ريشهاي يك سانتي نامرتبش.به موهاي ژوليده و كثيفش.به چشمان خشكش كه سال هاست اشكي ترشان نكرده.براي رفع خستگي دستهايش را باز ميكند و چرخي ميخورد.تخت را ميبيند و تصميم ميگيرد بعد از دوش گرفتن بخوابد.چشمش به برگه هاي حساب و كتابش ميخورد و تصميم ميگيرد كارهاي باقي مانده ي هفته ي قبلش را به سرعت انجام دهد.ناگاه چشمش به پيراهن آبي همسرش ميفتد كه روي زمين، كنار تخت افتاده.تازه ميفهمد كه هفت روز پيش چه روي داده.پيراهن را در آغوش ميكشد و اشك ميريزد.تازه برايش جا ميفتد كه اين همسرش بوده كه مرده  و ديگر نيست و ديگر در اين اتاق نخواهد بود.و اين لحظه ي سنگينيست و نميدانم دليلش چيست.

 

پیوست:من نميدانم چه بايد بنويسم و  نميدانم كيست كه منظور مرا دريابد . احتمال ميدهم كه كسي منظور مرا متوجه نشود اما مينويسم با اينكه نميدانم دليلش چيست.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت   توسط FATEMEH  | 

هیچکس نیست

کارت شده ست اینکه فکر کنی کسی هست.کسی هست که مثل تو فکر میکند.مثل تو حس میکند. دردهایش مثل توست.حرف هایش مثل توست.

اما هیچکس نیست.

و وحشتناک است اینکه تا آخر عمرت در انزوای فکری زندگی کنی.حرفهای دلت را بپوشانی.غمهایت را ببلعی.از این همه انسان،وحشتناک است که حتی یک نفر نیست.

ما موجودات واقعا منحصر به فردی هستیم و همین است که از بین میبردمان.

امیدوارم دیگر فکر نکنم که کسی هست یا خواهد بود به جز در دوردست.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت   توسط FATEMEH  | 

...

گر همي خواهي...

 

روح قالب را كنون همره شده ست

مدتي سگ حارس درگه شده ست

 

 

*

 

گر همي خواهي كه بفروزي چو روز

هستيِ همچون شبِ خود را بسوز

 

 

(اشعار:حضرت مولاناlمثنوي معنويlدفتر اول)

 

 

 

پيوست:

من ميخواهم سير افكارم را متوقف كنم.

حال كه نمي يابم آنچه را ميجويم ،ميخواهم همه چيز را متوقف كنم.

ميخواهم به اين ترديد پايان دهم.آخر، من هر فكري را بوييده ام هر راهي را تجربه كرده ام؛ از همه چيز گذشته ام و اكنون هنوز شك دارم كه شايد اين راه مرا نميشايد.

اين وطن برايم غريب است و اين افكار دور از من اند.من تاب نمي آورم آنچه را هستم.

بي شك در من كسي است كه اين قلم را به حركت در مي آورد ، من نيستم آن كه مينويسم.

من وقتي قلم بدست ميگيرم زني از درونم، از درون شريانهايم دست درازي ميكند و انگشتان سرد ظريفش را از كف دستم خارج ميكند و قلم را مي ربايد و مينويسد.

و من مي نگرم.

 

من،جسمم و روحم يك مجموعه ي سه عضوي هستيم.

جسم حيوان

روح سرگردان

و من درگير،درگير ميان اين دو دنيا،دنياي جسم و دنياي روح

مرا اشك ريختن بايد و اشكهايم خشك است.اشكهاي زلال از اين چشمان آلوده نميريزد.چشماني كه آسمانشان را هواي دودآلود شهر اجسام،سياه كرده.

من روح ميخواهم و هرروز خاليتر از آن ميشوم.روح من كودكيست كه هنوز پي بازيهاي ساده اش ميدود و جسمم همچون غده اي سرطاني سراسر من را فراگرفته.

آه كه هر چه اين زمين را ميكَنم،اعماق سياهتري ميبينم و عاقبت به جايي خواهم رسيد كه نفس نمي توان كشيد. و از اين نميترسم.

پس هرچه بيشتر خاكها را بيرون ميريزم.

هرچه بيشتر حروف را از اين فكر مست خوابالود بيرون ميكشم.

و هر چه كمتر نفس ميكشم.

حقايق بيشتر و من نزديكتر

به نيستي

 

اين من است

و ميدانم لحظه اي بعد جسم ميشود و من اسيرش

و روح در پي بازيهاي كودكانه

 

نفس واقعا كم ميايد

و اعماق سياهتر

و روزنه ها كم نورتر

و انتها نزديكتر

 

و حال ديگر اين دست منست كه راه نميايد

حركت نميكند براي نگاشتن اين لحظات

 

و حالاست كه چشمانم سياهي رود

و م...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت   توسط FATEMEH  | 

دیو و دیوار

 

چه دردآور است اين زندان و اين ديوار عظيم گستاخ مقابلم كه حتي اجازه نميدهد فكر كنم ورايش چيست.

و تنها راه رهايي پرواز است...

اما در من ديوي نيز هست كه از پرواز مي هراسد.بال ندارد.دستان مرا سخت گرفته و با من عاشقانه مي رقصد.

و اين است دردم

كه من همان اغواگر اويم.من همانم كه دستانم را با وسوسه،با فكر ديوار،با بدبختي به دستان سياه لزجش هديه ميكنم و همانطور كه با او ميرقصم از او ميگريزم.

و اين است دردم

كه اگر آجري از ديوار فروريزد و فكري از من پركشد و ديو ،دستانم را رها كند باز هم به سويش ميروم و فرياد ميزنم: "دست مرا بگير"

اين مني كه به سوي ديو ميرود نميداند كه ديو من دوردست مرا در انديشه هاي كثيف بي سودش محو ميكند.

درد من اين است

دردم از ديو است و از ديوار

دردم از خويش است

...

 

پ.ن:

 

همه ي عالم در يك كس است

چون خود را دانست همه را دانست

تاتار و مغول در توست

تاتار صفت قهر توست

"شمس تبريزي" 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت   توسط FATEMEH  |