پرواز
تو هستی و یک ماه و یک کویر
تنها قرص سپید ماهست که میبینی.
هیچ در پیش رو نداری و پشت،تنها یک سایه ی سیاه تنهاست که تو بر زمین انداخته ایش.
شب است.همه جا آرام آرام.سکوت.
هیچ کس نیست.هیچ چیز نیست.به اطراف نگاهی میکنی و دلت میخواهد سرت را در نسیم خنک بچرخانی و دوست داری خاک در گیسوانت رخنه کند و هر دو با هم با ترانه ی سکوت زیر نور مهتاب برقصند.تو هم دستان سایه را بگیری و از زمین بلندش کنی تا ناگاه همه چیز یکی شود.هیچ کس بر زمین نماند.دو دستان سایه را میگیری با هم میچرخید و تاریکی را از نظر میگذرانید. سیاهی را میخوانید و سکوت را میشنوید.تا هیچ چیز نباشد که بر زمین بماند.
جامه ی نازک حریرت را باد پر کرده و تو از همنشینیش لذت میبری.دستانت را بالا میبری و اجازه میدهی باد و خاک خوب تو را بکاوند.راه ندارد در این بزم کسی که جز آب و خاک بر خود داشته باشد.کم کم انگار ماه تو را مجذوب میکند.قرص نو رانی را خیره خیره مینگری.
ساعتها
و به مفهومی ورای ماه فکر میکنی.
به آنچه میخواهی بیابیش
در کنارش آرام گیری
سپید سپید
آرام آرام
و ناگاه تکانی میخوری.باد همچنان میوزد و خاک نیز در هوا جولان میدهد.پیراهنت همچنان ماهی است و ماهی.
همچون ماهی قوس میخورد و میچرخد.
و همچون ماه میدرخشد.
و تو در میان نورش غم سنگینت را میبلعی و دراز میکشی.چشمانت هنوز نگران ماه است و موهایت در خاک غرق شده.همچنان باد و خاک مشغولند و تو آرزو میکنی اینقدر ادامه دهند که این قلب لرزانت زیر خاک دفن شود.که خاک به جای خون درونش را پر کند و دیگر این غم را حس نکنی.دیگر نشنوی صدای آواز گرم و تپنده ی کویر را.
نشنوی که کسی میگوید:
بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من
گر تو نگیری دست کار من از دست شد
زان که ندارد کران وادی هجران من
پیوست:
و فکر کن که چه میشود اگر زیر خاک،در قعر زمین،ورای وادی هجر،نه در انتهای بی کرانش، آرام به سوی دل و جانت،آن سوی افلاک پرواز کنی.
پرواز

